در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در می زند
در را گشودم روی او دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا
غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند

به نامردی نامردان قسم
که نامردی کنم در حق نامردان

عاشقی را شرط اول ناله و فریاد نیست
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
عاشقی مقدور هر عیاش نیست
غم کشیدن صنعت هر نقاش نیست

در ابتدای خلقت
که ما حواسمان پی سوداگری ها بود
و میل به بازار خرید نداشتیم
انواع دل را برده بودند
دل خط خطی ... دل راه راه... دل دورنگ دل سیاه
وقتی که ما دیر رسیدیم ... که خیلی هم دیر رسیدیم
در پشت ویترین فروشگاه خدا فقط دل ساده مانده بود
نه حرفی زدیم نه گلایه ای کردیم
دل ساده را خریدیم
حالا یار ما ایراد می گیرد!!! ایراد که چه عرض کنم طعنه می زند که
چه ساده ای دختر..

کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
کاش می شد دفتر تقدیر عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر
پیمود و قربانی نداشت

عشق را باید که باران کرد و رفت
در میان ابر پنهان کرد و رفت
با تمام آرزوها جان سپرد
عشق را تقدیم باران کرد و رفت
اگر من و تو دو برگ بودیم
هنگام خزان زود تر از تو می شکستم و می افتادم
تا زمانی که می شکنی در آغوشت گیرم


سعی کن تا دریا باشی که اگر کسی به تو سنگ زد
سنگ غرق بشه ولی تو مواج و طوفانی نشی

کنم هر شب دعایی کز دلم مهرت رود بیرون
ولی اهسته می گویم الهی بی اثر باشد




جوانی چون کبوتر هست و
من هستم یکی طفل کبوتر باز

خدایا اسمان چشمانش را هیچ گاه بی فروغ مکن
در غم من شادی نکن چون زمانی که غم من تمام شودغم تو شروع می شود
Do not rejoice at may gnife for when
mine is old yours will be new

عاشق بودن را نه بر حسب شعار که با حکم پروردگار خواهم اموخت.
از انگونه مشکی را رنگ عشق دانستم که خداوند منبع عشق و تن پوش
خانه ی خدا را رنگ عشق دیدم.
و فراموش نخواهم کرد دعای بزرگی که فرمود خدایا به هرکه دوست میداری
بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هرکه دوست تر میداری
بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.

به خاطر کسی که دوستش داری غرورت را بشکن
ولی به خا طر غرورت دل کسی را نشکن

عشق حکومت ظالمی است که به هیچکس رحم نمی کند

نفرین بر این چشم که اگر ترا نمی دید...
نفرین بر این زبان که اگر لال بود به تو نمی گفت دوستت دارم
نفرین بر این عقل که اگر نبود دیوانه ی تو نمی شد
نفرین بر این دل که اگر نبود عاشق تو نمی شد
نفرین بر من که اگر نبودم تو را نمی آزردم.

رویای
مرگ شاید بهانه ای باشد برای کابوسی به نام زندگی

سینه ام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از اتش مهر رخ جانانه بسوخت

به کوه
هیچکس ویرانیم را حس نکرد
وسعت حیرانیم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
دیده ی بارانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
غربت پنهانیم را حس نکرد
ان که با اغاز من مانوس بود
لحظه ی پایانیم را حس نکرد

ابی تر از انیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم
شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
